وای که چقدر شیرینه بستن چمدانها برای رفتن به وطن اونم در این روزای پر از شورو هیاهوی آخرسال.دلم تنگ شده برای شلوغیهای تهران. برای مدرسه ام و دخترای شیطونش و همکارام.برای مشهد که برم و همه خستگیای این چند ماه دور از ایران رو تلافی کنم.میخوام وقتی رسیدم ایران سراپا چشم بشم وببینم همه خوبیایی از ایران که انکار میکردم .
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
راستش اولش که اومدم آلبانی میخواستم لحظه لحظه حضور در اینجارو برای یادگاری در بلاگ ثبت کنم.ولی اونقدر سرم گرم کار اداری شد و از طرفی هم مریضی پردیس باعث شد از دل و دماغ افتادم.ولی می دونم اگه برم ایران و پدر مادرم و ۳ تا خواهرم و ۲ تا خواهرزاده ام و بقیه فامیل و دوستان و همکاران رو ببینم انرژی دوباره برای ادامه راه غربت میگیرم.
تا شقایق هست زندگی باید کرد.