تبليغاتX
یادمانها
یادداشتهای یک خانواده دور از وطن

وای که چقدر شیرینه بستن چمدانها برای رفتن به وطن اونم در این روزای پر از شورو هیاهوی آخرسال.دلم تنگ شده برای شلوغیهای تهران. برای مدرسه ام و دخترای شیطونش و همکارام.برای مشهد که برم و همه خستگیای این چند ماه دور از ایران رو تلافی کنم.میخوام وقتی رسیدم ایران سراپا چشم بشم وببینم همه خوبیایی از ایران که انکار میکردم .

 من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.

راستش اولش که اومدم آلبانی میخواستم لحظه لحظه حضور در اینجارو برای یادگاری در بلاگ ثبت کنم.ولی اونقدر سرم گرم کار اداری شد و از طرفی هم مریضی پردیس باعث شد از دل و دماغ افتادم.ولی می دونم اگه برم ایران و پدر مادرم و ۳ تا خواهرم و ۲ تا خواهرزاده ام و بقیه فامیل و دوستان و همکاران رو ببینم انرژی دوباره برای ادامه راه غربت میگیرم.

تا شقایق هست زندگی باید کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 4:48  توسط هانیه علیائی  |