وای که چقدر شیرینه بستن چمدانها برای رفتن به وطن اونم در این روزای پر از شورو هیاهوی آخرسال.دلم تنگ شده برای شلوغیهای تهران. برای مدرسه ام و دخترای شیطونش و همکارام.برای مشهد که برم و همه خستگیای این چند ماه دور از ایران رو تلافی کنم.میخوام وقتی رسیدم ایران سراپا چشم بشم وببینم همه خوبیایی از ایران که انکار میکردم .
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
راستش اولش که اومدم آلبانی میخواستم لحظه لحظه حضور در اینجارو برای یادگاری در بلاگ ثبت کنم.ولی اونقدر سرم گرم کار اداری شد و از طرفی هم مریضی پردیس باعث شد از دل و دماغ افتادم.ولی می دونم اگه برم ایران و پدر مادرم و ۳ تا خواهرم و ۲ تا خواهرزاده ام و بقیه فامیل و دوستان و همکاران رو ببینم انرژی دوباره برای ادامه راه غربت میگیرم.
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
سه روز بود من وپردیس ومامان بابا غمگین بودیم.چون بعداز اینکه اون شب پردیس حالش بد شد وبردیم بیمارستان یه اتفاق دیگه هم افتاد که دلم برای پردیس سوخت.پنجشنبه ظهر خونه بودیم (چون مامانم چندروز بود به خاطرمریضی پردیس نمیرفت سر کار)ودوستمون حورا اومده بود باما بازی کنه داشتیم بازی میکردیم وخوراکی میخوردیم که پردیس باگریه رفت طرف مامانم.وتا دهنش باز شد دیدیم دندونش شکسته
مامان دستپاچه شد ومن وحوراهم ترسیدیم.![]()
چند لحظه طول کشید تابفهمیم پردیس خواسته یک شکلات سفت رو گازبگیره که دندونش شکسته چون دندونای جلوش رو در عمل دندونپزشکی هر ۴تاعصبشو کشیدن وهیج دردی موقع فشار حس نمیکنن وباعث میشه خیلی محکم گاز میگیره چیزای سفتو.به بابا زنگ زدیم اومد ببره دکتر.مامان حورا هم اومد من وحورا رو بر خونه شون.
اول رفته بودن یه دکتر که گفته بود باید تا شنبه صبر کنیم.و دکتر دومی قبول کرده بود همونروز درست کنه.وقتی برگشتن پردیس دندون داشت و میخندید.شب مثل همه روزای پنجشنبه رفتیم سفارت.اونجا یکی از دوستامون برامون گل سر خریده بود.پردیس گل سرو گازگرفت!وبازم دندونش افتاد وایندفه دیگه مامان خیلی ناراحت شد و پیش همه گریه کرد و تا ظهر امروز بداخلاق شده بود.![]()
ظهررفتیم دکتراولی که برای شنبه وقت داده بود.ایندفه منم بردن.دکتر تا میخواست کارشو شروع کنه پردیس گریه میکرد.دکتر گفت برین یه روز دیگه بیاین که گریه نکنه.هرچی مامان اینا گفتن پردیس همیشه گریه میکنه قبول نمیکرد.یه دکتر مهربون ونازکدل بود که مسیحی هم بود.
رفتیم سوار ماشین شدیم که مامان زدزیر گریه و بابامجبور شد دوباره پردیسو ببره پیش دکتر والتماس کنه که درست کنه.ما در ماشین منتظر بودیم که دوست بابا که با ما اومده بود با خوشحالی صدامون کرد که بریم کمک دکتر تا پردیس آروم بشه.
وقتی دکتر یه دندون قشنگ درست کردمامان خوش اخلاق شد و دیگه میخندید.بعد برای اینکه پردیسو خوشحال بشه وعوض ترسیدنش دربیاد رفتیم فروشگاه یورو مکس و یه عالمه اسباب بازی برا هردومون خریدیم.![]()

دیشب ساعت ۳درخواب نازبودم.بابا ومامان ولی بیداربودند.چون صدای نفسهای غیرعادی من نگرانشون کرده بود وقلبشون تندتندمیزد وعاجزانه ازهم میپرسیدند چطور پردیس نازنین رو ازخواب بیدارکنیم ببریم بیمارستان.چندثانیه بیشترطول نکشیدکه خودم با گریه وسرفه شدیدبیدارشدم.مامان سریع لباسهامو تنم کردوبابا به دوست آلبانیاییش زنگ زد ورفتیم بیمارستان.یه آمپول زدن که دادم دراومد وخیلی زیاد تودهنم بخارسرددادن که بوی بدی میدادواستفراغم میومد.عوضش حالم خیلی بهترشد.بازم به خیرگذشت خدایاشکرت.
من سالم وسرحال بودم وهمیشه بامامان باباومهدیس درحال شادی وبازی بودم.ولی ۷ماه پیش که هنوز نیومده بودیم آلبانی یکی از دندونام دردکرد رفتیم دندانپزشک که وقتی معاینه کردگفت ممکنه درددندونای دیگه هم شروع بشه وبهتره که همه دندونا باهم درست بشن وگفت که الان درکشورای دیگه دندون بچه هارو با بیهوشی درست میکنن.۲تادندانپزشک دیگه هم که تخصصشون دندان اطفال بود رفتیم که بازبیهوشی را تایید کردن.بااینکه مامان بابا ازبیهوش شدن من میترسیدن به خاطرسلامتی دندونام ناچارشدن قبول کنن.
ظهرسه شنبه یکی ازروزهای گرم تابستون منو بردن بیمارستان خصوصی وقراربود ۵ساعت بعدش درخانه باشیم.گشنه وتشنه بودم چون دکترگفته بود به خاطربیهوشی چیزی نخورم.بی تابی میکردم ومامان بابانازمو میکشیدن ومیگفتن عوضش دیگه دندونت دردنمیکنه ومنوراضی میکردن.پرستارامنوبا گریه ودادوترس ازمامان بابا گرفتن وبردن اتاق عمل.۳ساعت بعدمنوبردن پیش مامان بابا.وقتی منودیدن یه نفس راحت کشیدن وخداروشکرکردن.ولی وقتی به هوش اومدم بدجوری نفس میکشیدم وکم کم دیگه نفسم بالا نمیومدواکسیژن بهم وصل کردن ولی هرلحظه حالم بدتر میشدتااینکه باآمبولانس منوبردن بیمارستان کودکان مفید.
دربیمارستان مفید منو دربخش آی سی یو بستری کردن! همه دکتراریختن سرم درعرض چندثانیه کلی سیم ولوله ودستگاه به بدنم وصل کردن.مامانمو ازم جداکردن هرچی التماس کردنذاشتن پیشم بمونه تا من نترسم.باید منوازپشت شیشه نگاه میکرد.مامانم گریه میکرد وبابام دعا میکرد.همون چندساعت اول که درآی سی یو بودیم 3 تامادر بی بچه شدن مامانم وحشت کرده بود دستش به جایی بندنبود خدارو صدامیکرد کمکش کنه بابام ولی آرومتربودوباخدایواشکی نجوامیکرد.چندبارهم که دکترادیدن خیلی گریه وبی تابی مامانمو میکنم صداش کردن که منو آروم کنه.
بعدازچندساعت حالم کمی بهترشدودکتراازبالای سرم رفتن ومامان بابامو گذاشتن بیان پیشم.ولی نذاشتن بریم خونه پیش مهدیس.شب که شد بابارفت خونه خاله الهام تا به مهدیس سربزنه ومامان پیش من بود.من همش شکایت میکردم ومامان اشکش درمیومد.حال نداشتم حرف بزنم ولی باهمون بیحالی میگفتم چرامنودستگیرکردین؟آخه پرستارا دستامو بسته بودن به تخت.مامان میگفت بستن تا امپول روی دستم تکون نخوره.
صبح روزبعدمامانایی که موقع آوردن من درآی سی یو بودن به مامانم گفتن که ازبس حالم بدبوده دکترا خیلی ترسیده بودن.وخوددکتراهم به بابا مامان گفتن خدادخترتونو نجات دادواین بزبون دکترا یعنی اینکه حالش خیلی بد بوده. کم کم با کمک خدا وتلاش دکترا وپرستارا حالم خوب شد.تااینکه5روزبعد ظهرروزشنبه رفتیم خونه خودمون.
از اون موقع به بعد مشکل تنفسی پیداکردم وروزی دوبار اسپری استفاده میکنم و هروقت سرما میخورم نفسم میگیره وباید برم بیمارستان.هفته آخر که داشتیم ازایران میومدیم حالم بدشده بودنصفه شب رفتیم بیمارستان مفید.واینجا درآلبانی هم 2بار رفتم بیمارستان.انشاالله دعا کنید دیگه نریم بیمارستان.
دوست دارم همینجا ازدکترای خوبی که زحمتمو کشیدن تشکر کنم.اول ازآقای دکتر نیکخودندانپزشک خوبی که دندونامو خیلی خوب درست کردن.دوم ازآقای دکترواحدی مسوول فنی بیمارستان خصوصی که وقتی حالم بدشدتا صبح بالای سرم دلسوزانه مراقب بود وحتی وقتی به بیمارستان مفیدمنتقل شدم هم همراهم آمد و با اینکه پزشک آنجانبودند مدام به من سر میزدند.وسوم آقای دکترطباطبایی متخصص ریه کودکان که دربیمارستان مفید تلاش زیادی بابت نجاتم به لطف خدا داشتندوتازمان آمدن ازایران به آلبانی تحت نظرایشان بودم.
واز مامان باباومهدیس تشکر میکنم که اینقدر برای من دعا میکنن حالم خوب شه.واز مهدیس که 5سالشه وازمن2سال بزرگتره وباید صبر میکردم اول مهدیس یادداشت میذاشت معذرت میخوام.
التماس دعا پردیس آرام سه سال ونیمه ازآلبانی.این عکسم برای لحظه اولیه
ازاتاق عمل بیرون اومدم.بعدا دیگه اونقدر حالم بدبوده که عکسی ازم ننداختن.
خدیجه همسرِ او بود زنی خندان و خوش خو بود
برای شادی و غم ها خدیجه یارِ نیکو بود
لا لا لا شادیم لا لا غمم آزادیم لا لا
خدا یک دخترِ زیبا به آنها داد لا لا لا
به اسمِ فاطمه زهرا امیدِ مادر و بابا
لا لا لا کودکم لا لا قشنگ و کوچکم لا لا
علی دامادِ پیغمبر برای فاطمه همسر
برای دخترِ خورشید علی از هر کسی بهتر
چراغِ خانه ام لا لا گلِ گلدانِ من لا لا
علی شیرِ خدا لا لا علی مشکل گشا لا لا
شبِ تاریک نان می برد برای بچه ها لا لا
لا لا مشکل گشای من گل باغِ خدای من
حسن فرزند آنها بود حسن مانندِ بابا بود
شهیدِ زخم دشمن شد حسن یک کوه تنها بود
لا لا کوه بلند من تو شیرین تر ز قند من
علی فرزند دیگر داشت جوانی کوه پیکر داشت
همیشه حضرت عباس به لب نامِ برادر داشت
لا لا نازک بدن لا لا عصای دستِ من لا لا
گلِ پرپر حسینم کو گلِ سرخ و گل شب بو
کنار رود و لب تشنه تمامِ غنچه های او
لا لا لا غنچه ام لا لا لا لا لا لا گلِ تنها
حسین و اکبرم لا لا علی اصغرم لا لا
کجایی عمه جان زینب سکینه دخترم لا لا
لا لا لا لا گل لاله نکن گریه نکن ناله
شبی سرد است و مهتابی چرا گریان و بی تابی
برایت قصه هم گفتم چرا امشب نمی خوابی
لا لا لا جان من لا لا گل باران من لا لا
«مصطفی رحماندوست»
افسوس میخوردم که محرم امسال در ایران نیستم و از فضای صمیمی که در دهه اول محرم درتهران دیده میشود بی نصیب هستم.
ولی نمی دانستم که میشود باوجود ۳۷نفر هموطن در یک سرزمین دورافتاده نیزاز فضای صمیمی خاص محرم بهره ببرم.
ازروزیکشنبه۱۳ژانویه مصادف با ۴ محرم ایرانیان مقیم آلبانی(جمعا۳۷نفر) هرشب درمحل سفارت دورهم جمع هستیم ودراوج غربت وبی کسی کس همدیگرشده ایم وبسیارساده وبی ریا چراغهاراخاموش میکنیم و به سوگ اماممان مینشینیم و عزامیگیریم.دراین عزاداری غریبانه هر کسی تاجایی که می تواندسهیم میشود. بچه هاهرروزشعریانوحه درخانه یادمیگیرندتابااجرای آن شوروحال عزاداری رابیشترکنند.وپدران حداکثرتوان خودرابرای پرباروپرفیض کردن مجلس بکارمیبرند.ومادران هرشب به نوبت افتخار پذیرایی شام عزاداران رابرعهده گرفته اند.
نتیجه این تلاش بسیار قشنگ است.یک هیئت عزاداری صاف وساده والبته صمیمی.


بامداد روز دوشنبه ۱۶مهر۱۳۸۶فرودگاه مهرآباد ایران طبق معمول همیشه شاهد اشک و غم یک خانواده ایرانی دیگر هنگام ترک وطن بود.
ظهر روز سه شنبه فرودگاه مادر ترزا در آلبانی شاهد لبخند و هیجان یک خانواده ایرانی هنگام ورود به سرزمینی ناشناخته بود.
استقبال گرم خانواده های ایرانی مقیم آلبانی ونیز تب و تاب روزهای انتهایی ماه رمضان وعید فطر شروع غم غربت را به تعویق انداخت.
ظهر روز جمعه مصادف با عید فطر وارد خانه جدیدشان شدند و شام شب عید فطر در جمع سایر ایرانیان بودند.
از شنبه همه سرگرم کار و زندگی خود شدند و آن خانواده شروع به کشف محیط کردند.
و نه همین...